AzizJon Poetry
احمد شاملو

گزیده ای از
کتاب های احمد شاملو
از قبیل:
باغ آینه،لحظهها و هميشه،آیدا در آینه،ققنوس در
باران،مرثیه های خاک،شکفتن در مه،ابراهیم در آتش،دشنه در دیس،ترانه های کوچک
غربت،مدایح بی صله،در آستانه،حدیث بی قراری ماهان
از کتاب باغ آینه
باغِ آينه
چراغي به دستام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي ميروم.
گهوارههاي ِ خستهگي
از کشاکش ِ رفتوآمدها
بازايستادهاند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشانهاي ِ خاکسترشده را روشن ميکند.
□
فريادهاي ِ عاصيي ِ آذرخش ــ
هنگامي که تگرگ
در بطن ِ بيقرار ِ ابر
نطفه ميبندد.
و درد ِ خاموشوار ِ تاک ــ
هنگامي که غورهي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخسار ِ طولانيي ِ پيچپيچ جوانه ميزند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشتانگيزترين ِ شبها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب ميکردهام
□
تو از خورشيدها آمدهاي از سپيدهدمها آمدهاي
تو از آينهها و ابريشمها آمدهاي.
□
در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي
نوميدوار طلب کرده بودم.
جرياني جدي
در فاصلهي ِ دو مرگ
در تهيي ِ ميان ِ دو تنهائي ــ
]نگاه و اعتماد ِ تو بدينگونه است![
□
شاديي ِ تو بيرحم است و بزرگوار
نفسات در دستهاي ِ خاليي ِ من ترانه و سبزيست
من
برميخيزم!
چراغي در دست، چراغي در دلام.
زنگار ِ روحام را صيقل ميزنم.
آينهئي برابر ِ آينهات ميگذارم
تا با تو
ابديتي بسازم.
مرثيه
نيمروز...
نيمروز...
بيآنکه آفتاب را در نصفالنهار ِ خوفانگيزش بازببينيم،
در پس ِ ابرهاي ِ کج، نقابهاي ِ گول و پردههاي ِ هزارانريشهگيي ِ
باران آيا
زمان از نيمروز ِ موعود گذشته است
و شب ِ جاودانه ديگر، چندان دور نيست؟
و ستارهگان، در انتظار ِ فرمان ِ آخرين به سردي ميگرايند
تا شب ِ جاودانه را غروري به کمال بخشايند؟
□
نيشخندها لبان ِ تازهتري ميجويند
و چندانکه از جُستوجوي ِ بيحاصل بازميمانند
به لبان ِ ما بازميآيند.
□
از راههاي ِ پُرغبار، مسافران ِ خسته فراميرسند...
«ــ شستوشوي ِ پاهاي ِ آبلهگون ِ شما را آب ِعطرآلوده فراهم
کردهايم
اي مردان ِ خسته
به خانههاي ِ ما فرودآئيد!»
«ــ در بستري حقير، اميدي به جهان آمده است.
اي باکرهگان ِ اورشليم! راه ِ بيتاللحم کجاست؟»
و زائران ِ خسته، سرودگويان از دروازهي ِ بيتاللحم ميگذرند و در
جُلجُتاي ِ چشمبهراه، جوانهي ِ کاج، در انتظار ِ آنکه به هياءت ِ
صليبي درآيد، در خاموشيي ِ شتاب آلودهي ِ خويش، به جانب ِ
آسمان ِ تهي قد ميکشد.
□
نيمروز...
نيمروز...
«ــ در پس ِ ابر و نقاب و پرده، آيا
زمان از نيمروز گذشته است؟
و شب ِ جاودانه آيا
ديگر چندان دور نيست؟»
و زميني که به سردي ميگرايد، ديگر سخني ندارد.
آنجا که جنگآوران ِ کهن گريستند
گريه پاسخي به خاموشيي ِ ابدي بود.
□
عيسا بر صليبي بيهوده مرده است.
حنجرههاي ِ تهي، سرودي ديگرگونه ميخوانند، گوئي خداوند ِ بيمار
درگذشته است.
هان! عزاي ِ جاودانه آيا از چه هنگام آغاز گشته است؟
□
رگبارهاي ِ اشک، شورهزار ِ ابدي را باور نميکند.
رگبار ِ اشک، شورهزار ِ ابدي را بارور نميکند
رگبارهاي ِ اشک، بيحاصل است
و کاج ِ سرفراز ِ صليب چنان پُربار است
که مريم ِ سوگوار
عيساي ِ مصلوباش را بازنميشناسد.
در انتهاي ِ آسمان ِ خالي، ديواري عظيم فروريخته است
و فرياد ِ سرگردان ِ تو
ديگر به سوي ِ تو بازنخواهد گشت...
نبوغ
براي ِ ميهن ِ بيآب و خاک
خلق ِ پروس
به خون کشيده شدند
ز خشم ناپلئون،
و ماند بر سر ِ هر راهکورهي ِ غمناک
گوري چند
بر خاک
بيسنگ و بيکتيبه و بينام و بينشان
از موکب ِ قشون ِ بوناپارت
بر معبر ِ پروس...
آنگه فرهدريک ِ وطندوست
آراست چون عروس
در جامهي ِ زفاف
زناش را،
تا بازپس ستاند از اين رهگذر
مگر
وطناش را
]
وين زوجه
راست خواهي
در روزگار ِ خويش
زيباترين ِ محصنهگان بود
در
اروپ![
□
هنگام ِ شب ــ که رقص ِ غم آغاز مينهاد
مهتاب
در سکوتاش
بر لاشههاي ِ بيکفن ِ مردم ِ پروس ــ
خاموش شد به حجلهي ِ سلطان فرهدريک
شمعي و شهوتي.
و آن دَم که آفتاب درخشيد
بر گورهاي ِ گمشدهي ِ راه و نيمراه
]يعني به گورها که نشاني به جاي ماند
از موکب ِ قشون ِ بوناپارت
در رزم ِ ماگدهبورگ[ ــ
خاک ِ پروس را
شَهِ فاتح ِ
گشادهدست
بخشيد همچو پيرهني کهنهمردهريگ
به سلطان فرهدريک،
زيرا که مام ِ ميهن ِ خلق ِ پروس
بود
سر خيل ِ خوشگلان ِ اروپاي ِ عصر ِ خويش!
□
بله...
آنوقت
شاه ِ فاتح ِ بخشنده بازگشت
از کشور ِ پروس،
که سيراب کرده بود
خاک ِ آن را
از خون ِ شور ِ زُبدهسواراناش،
کام ِ خود را
از طعم ِ دبش ِ بوسهي ِ بانوي ِ او، لوئيز.
و از کنار ِ آن همه برخاکماندهگان
بگذشت شاد و مست
بگذشت سرفراز
بوناپارت.
ميرفت و يک ستارهي ِ تابندهي ِ بزرگ
بر هياءت ِ رسالت و با کُنيهي ِ نبوغ
ميتافت بر سرش
پُرشعله، پُرفروغ.
از کتاب لحظهها و هميشه
شبانه
به گوهر ِ مراد
کوچهها باريکن
دُکّونا
بستهس،
خونهها تاريکن
تاقا
شيکستهس،
از صدا
افتاده
تار و کمونچه
مُرده ميبرن
کوچه به
کوچه.
□
نگا کن!
مُردهها
به مُرده
نميرن،
حتا به
شمع ِ جونسپرده
نميرن،
شکل ِ
فانوسيين
که اگه خاموشه
واسه نَفنيس
هَنو
يه عالم نف توشه.
□
جماعت!
من ديگه
حوصله
ندارم
به «خوب»
اميد و
از «بد» گله
ندارم.
گرچه از
ديگرون
فاصله
ندارم،
کاري با
کار ِ اين
قافله
ندارم!
□
کوچهها
باريکن
دُکّونا
بستهس،
خونهها
تاريکن
تاقا
شيکستهس،
از صدا
افتاده
تار و
کمونچه
مُرده
ميبرن
کوچه به
کوچه...
وصل
۱
در برابر ِ بيکرانيي ِ ساکن
جنبش ِ کوچک ِ گُلبرگ
به پروانهئي ماننده بود.
زمان، با گام ِ شتابناک برخاست
و در سرگرداني
يله شد.
در باغستان ِ خشک
معجزهي ِ وصل
بهاري کرد.
سراب ِ عطشان
برکهئي صافي شد،
و گنجشکان ِ دستآموز ِ بوسه
شادي را
در خشکسار ِ باغ
به رقص آوردند.
۲
اينک! چشمي بيدريغ
که فانوس ِ اشکاش
شوربختيي ِ مردي را که تنها بودم و تاريک
لبخند ميزند.
آنک منام که سرگردانيهايام را همه
تا بدين قُلّهي ِ جُلجُتا
پيمودهام
آنک منام
ميخ ِ صليب از کف ِ دستان به دندان برکنده.
آنک منام
پا بر صليب ِ باژگون نهاده
با قامتي به بلنديي ِ فرياد.
۳
در سرزمين ِ حسرت معجزهئي فرود آمد
]و اين خود ديگرگونه معجزهئي بود[.
فرياد کردم:
«ــ اي مسافر!
با من از آن زنجيريان ِ بخت که چنان سهمناک دوست ميداشتم
اينمايه ستيزه چرا رفت؟
با ايشان چه ميبايدم کرد؟»
«ــ بر ايشان مگير!»
چنين گفت و چنين کردم.
لايهي ِ تيره فرونشست
آبگير ِ کدر
صافي شد
و سنگريزههاي ِ زمزمه
در ژرفاي ِ زلال
درخشيد
دندانهاي ِ خشم
به لبخندي
زيبا شد
رنج ِ ديرينه
همه کينههاياش را
خنديد
پايآبله
در چمنزاران ِ آفتاب
فرود آمدم
بيآنکه از شب ِ ناآشتي
داغ ِ سياهي بر جگر نهاده باشم.
۴
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهاي ِ دهليزش
به اميد ِ دريچهئي
دل بسته بودم.
۵
شکوهی در جانام تنوره میکشد
گويی از پاکترين هوای کوهستانی
لبالب
قدحی درکشيدهام.
در فرصتِ ميانِ ستارهها
شلنگانداز
رقصی میکنم -
ديوانه
به تماشای من بيا!
دی ۱۳۴۰
يادداشت
چيزی بگو
اسم:
من مرگ را ...
اينک موج ِ سنگينگذر ِ زمان است که در من ميگذرد.
اينک موج ِ سنگينگذر ِ زمان است که چون جوبار ِ آهن در من
ميگذرد.
اينک موج ِ سنگينگذر ِ زمان است که چونان دريائي از پولاد و سنگ
در من ميگذرد.
□
در گذرگاه ِ نسيم سرودي ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ باران سرودي ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ سايه سرودي ديگرگونه آغاز کردم.
نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادي در من،
فواره و رويا در تو بود
تالاب و سياهي در من.
در گذرگاهات سرودي ديگرگونه آغاز کردم.
□
من برگ را سرودي کردم
سر سبزتر ز بيشه
من موج را سرودي کردم
پُرنبضتر ز انسان
من عشق را سرودي کردم
پُرطبلتر ز مرگ
سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودي کردم
پُرتپشتر از دل ِ دريا
من موج را سرودي کردم
پُرطبلتر از حيات
من مرگ را
سرودي کردم.
از کتاب آیدا در آینه
آیدا در آينه
لبانات
به ظرافت ِ شعر
شهوانيترين ِ بوسهها را به شرمي چنان مبدل ميکند
که جاندار ِ غارنشين از آن سود ميجويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.
و گونههايات
با دو شيار ِ مورّب،
که غرور ِ تو را هدايت ميکنند و
سرنوشت ِ مرا
که شب را تحمل کردهام
بيآنکه به انتظار ِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتي سربلند را
از روسبيخانههاي ِ دادوستد
سربهمُهر بازآوردهام.
هرگز کسي اينگونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زندهگي
نشستم!
□
و چشمانات راز ِ آتش است.
و عشقات پيروزيي ِ آدميست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير ميشتابد.
و آغوشات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن
و گريز ِ از شهر
که با هزار انگشت
بهوقاحت
پاکيي ِ آسمان را متهم ميکند.
□
کوه با نخستين سنگها آغاز ميشود
و انسان با نخستين درد.
در من زندانيي ِ ستمگري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نميکرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.
□
توفانها
در رقص ِ عظيم ِ تو
بهشکوهمندي
نيلبکي مينوازند،
و ترانهي ِ رگهايات
آفتاب ِ هميشه را طالع ميکند.
بگذار چنان از خواب برآيم
که کوچههاي ِ شهر
حضور ِ مرا دريابند.
دستانات آشتي است
و دوستاني که ياري ميدهند
تا دشمني
از ياد
برده شود.
پيشانيات آينهئي بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران ِ هفتگانه در آن مينگرند
تا به زيبائيي ِ خويش دست يابند.
دو پرندهي ِ بيطاقت در سينهات آواز ميخوانند.
تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آبها را گواراتر کند؟
تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من برکهها و درياها را گريستم
اي پريوار ِ در قالب ِ آدمي
که پيکرت جز در خُلوارهي ِ ناراستي نميسوزد! ــ
حضورت بهشتيست
که گريز ِ از جهنم را توجيه ميکند،
دريائي که مرا در خود غرق ميکند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپيدهدم با دستهايات بيدار ميشود.
سرودِ پنجم
۱
سرود ِ پنجم سرود ِ آشنائيهاي ِ ژرفتر است.
سرود ِ اندُهگزاريهاي ِ من است و
اندوهگساريي ِ او.
نيز
اين
سرود ِ سپاسي ديگر است
سرود ِ ستايشي ديگر:
ستايش ِ دستي که مضراباش نوازشيست
و هر تار ِ جان ِ مرا به سرودي تازه مينوازد ]و اين سخن چه
قديميست![.
دستي که همچون کودکي
گرم است
و رقص ِ شکوهمنديها را
در کشيدهگيي ِ سرْانگشتان ِ خويش
ترجمه ميکند.
آن لبان
از آن پيشتر که بگويد
شنيدنيست.
آن دستها
بيش از آنکه گيرنده باشد
ميبخشد.
آن چشمها
پيش از آنکه نگاهي باشد
تماشائيست.
و اين
پاسداشت ِ آن سرود ِ بزرگ است
که ويرانه را
به نبرد ِ با ويراني به پاي ميدارد.
لبي
دستي و چشمي
قلبي که زيبائي را
در اين گورستان ِ خدايان
به سان ِ مذهبي
تعليم ميکند.
اميدي
پاکي و ايماني
زني
که نان و رختاش را
در اين قربانگاه ِ بيعدالت
برخيي ِ محکومي ميکند که منام.
۲
جُستناش را پا نفرسودم:
به هنگامي که رشتهي ِ دار ِ من ازهمگسست
چنانچون فرمان ِ بخششي فرود آمد. ــ
هم در آن هنگام
که زمين را ديگر
به رهائيي ِ من اميدي نبود
و مرا به جز اين
امکان ِ انتقامي
که بدانديشانه بيگناه بمانم!
جُستناش را پا نفرسودم.
نه عشق ِ نخستين
نه اميد ِ آخرين بود
نيز
پيام ِ ما لبخندي نبود
نه اشکي.
همچنان که، با يکديگر چون به سخن در آمديم
گفتنيها را همه گفته يافتيم
چندان که ديگر هيچ چيز در ميانه
ناگفته نمانده بود.
۳
خاک را بدرودي کردم و شهر را
چرا که او، نه در زمين و شهر و نه در دياران بود.
آسمان را بدرود کردم و مهتاب را
چرا که او، نه عطر ِ ستاره نه آواز ِ آسمان بود.
نه از جمع ِ آدميان نه از خيل ِ فرشتهگان بود،
که اينان هيمهي ِ دوزخاند
و آن يکان
در کاري بياراده
به زمزمهئي خوابآلوده
خداي را
تسبيح ميگويند.
سرخوش و شادمانه فرياد برداشتم:
«ــ اي شعرهاي ِ من، سروده و ناسروده!
سلطنت ِ شما را ترديدي نيست
اگر او به تنهائي
خوانندهي ِ شما باد!
چرا که او بينيازيي ِ من است از بازارگان و از همهي ِ خلق
نيز از آن کسان که شعر ِ مرا ميخوانند
تنها بدين انگيزه که مرا به کُندفهميي ِ خويش سرزنشي کنند! ــ
چنين است و من اين همه را، هم در نخستين نظر بازدانستهام.»
۴
اکنون من و او دو پارهي ِ يک واقعيتايم
در روشنائي زيبا
در تاريکي زيباست.
در روشنائي دوسترش ميدارم.
و در تاريکي دوسترش ميدارم.
من به خلوت ِ خويش از براياش شعرها ميخوانم که از سر ِ احتياط
هرگزا بر کاغذي نبشته نميشود. چرا که چون نوشته آيد و بادي
به بيروناش افکند از غضب پوست بر اندام ِ خواننده بخواهد
دريد.
گرچه از قافيههاي ِ لعنتي در اين شعرها نشاني نيست; ]از آنگونه
قافيهها بر گذرگاه ِ هر مصراع، که پنداري حاکمي خُل
ناقوسباناني بر سر ِ پيچ ِ هر کوچه برگماشته است تا چون
رهگذري پا به پاي ِ انديشههاي ِ فرتوت ِ پيزُري چُرتزنان
ميگذرد پتک به ناقوس فروکوبند و چرتاش را چون چلواري
آهارخورده بردرند تا از ياد نبرد که حاکم ِ شهر کيست[ ــ اما
خشم ِ خوانندهي ِ آن شعرها، از نبود ِ ناقوسبانان ِ خرگردني از
آنگونه نيست. نيز نه ازآنروي که زنگولهي ِ وزني چرا به گردنِ
اين استر آونگ نيست تا از درازگوشِ نثرش بازشناسند. نيز نه
بدان سبب که فيالمثل شعري از اينگونه را غزل چرا ناميدهام:
۵
غزل ِ درود و بدرود
با درودي به خانه ميآئي و
با بدرودي
خانه را ترک ميگوئي.
اي سازنده!
لحظهي ِ عمر ِ من
به جز فاصلهي ِ ميان ِ اين درود و بدرود نيست:
اين آن لحظهي ِ واقعيست
که لحظهي ِ ديگر را انتظار ميکشد.
نوساني در لنگر ِ ساعت است
که لنگر را با نوساني ديگر به کار ميکشد.
گاميست پيش از گامي ديگر
که جاده را بيدار ميکند.
تداوميست که زمان ِ مرا ميسازد
لحظههائيست که عمر ِ مرا سرشار ميکند.
۶
باري، خشم خواننده ازآنروست که ما حقيقت و زيبائي را با معيار ِ او
نميسنجيم و بدينگونه آن کوتاهانديش از خواندن ِ هر شعر سخت
تهي دست بازميگردد.
روزي فيالمثل، قطعهئي ساز کرده بر پارهي ِ کاغذي نوشتم که قضا را،
باد، آن پارهکاغذ به کوچه درافکند، پيش ِ پاي ِ سياهپوش مردي که از
گورستان بازميآمد به شب ِ آدينه، با چشماني سُرخ و برآماسيده ــ چرا
که بر تربت ِ والد ِ خويش بسيار گريسته بود. ــ
و اين است آن قطعه که باد ِ سخنچين با آن بهگور ِ پدرگريسته در ميان
نهاد:
۷
به يک جمجمه
پدرت چون گربهي ِ بالغي
ميناليد
و مادرت در انديشهي ِ درد ِ لذتناک ِ پايان بود
که از رهگذر ِ خويش
قنداقهي ِ خاليي ِ تو را
ميبايست
تا از دلقکي حقير
بينبارد،
و اي بسا به روياي ِ مادرانهي ِ منگولهئي
که بر قبهي ِ شبکلاه تو ميخواست دوخت.
باري ــ
و حرکت ِ گاهواره
از اندام ِ نالان ِ پدرت
آغاز شد.
□
گورستان ِ پير
گرسنه بود،
و درختان ِ جوان
کودي ميجُستند! ــ
ماجرا همه اين است
آري
ورنه
نوسان ِ مردان و گاهوارهها
به جز بهانهئي
نيست.
□
اکنون جمجمهات
عُريان
بر همه آن تلاش و تکاپوي ِ بيحاصل
فيلسوفانه
لبخندي ميزند.
به حماقتي خنده ميزند که تو
از وحشت ِ مرگ
بدان تن دردادي:
به زيستن
با غُلي بر پاي و
غلادهئي بر گردن.
□
زمين
مرا و تو را و اجداد ِ ما را به بازي گرفته است.
و اکنون
به انتظار ِ آنکه جاز ِ شلختهي ِ اسرافيل آغاز شود
هيچ به از نيشخند زدن نيست.
اما من آنگاه نيز بنخواهم جنبيد
حتا به گونهي ِ حلاجان،
چرا که ميان ِ تماميي ِ سازها
سُرنا را بسي ناخوش ميدارم.
۸
من محکوم ِ شکنجهئي مضاعفام:
اينچنين زيستن،
و اينچنين
در ميان ِ شما زيستن
با شما زيستن
که ديري دوستار ِتان بودهام.
□
من از آتش و آب
سر درآوردم.
از توفان و از پرنده.
من از شادي و درد
سر درآوردم،
گُل ِ خورشيد را اما
هرگز ندانستم
که ظلمتگردان ِ شب
چهگونه تواند شد!
□
ديدم آنان را بيشماران
که دل از همه سودائي عُريان کرده بودند
تا انسانيت را از آن
عَلَمي کنند ــ
و در پس ِ آن
به هر آنچه انسانيست
تُف ميکردند!
ديدم آنان را بيشماران،
و انگيزههاي ِ عداوت ِشان چندان ابلهانه بود
که مُردهگان ِ عرصهي ِ جنگ را
از خنده
بيتاب ميکرد;
و رسم و راه ِ کينهجوئي ِشان چندان دور از مردي و مردمي بود
که لعنت ِ ابليس را
بر ميانگيخت...
□
اي کلاديوسها!
من برادر ِ اوفلياي ِ بيدستوپايام;
و امواج ِ پهنابي که او را به ابديت ميبُرد
مرا به سرزمين ِ شما افکنده است.
۹
دربهدرتر از باد زيستم
در سرزميني که گياهي در آن نميرويد.
اي تيزخرامان!
لنگيي ِ پاي ِ من
از ناهمواريي ِ راه ِ شما بود.
۱۰
برويم اي يار، اي يگانهي ِ من!
دست ِ مرا بگير!
سخن ِ من نه از درد ِ ايشان بود،
خود از دردي بود
که ايشاناند!
اينان دردند و بود ِ خود را
نيازمند ِ جراحات بهچرکاندرنشستهاند.
و چنين است
که چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
کمر به کينات استوارتر ميبندند.
برويم اي يار، اي يگانهي ِ من!
برويم و، دريغا! به همپائيي ِ اين نوميدي ِ خوفانگيز
به همپائيي ِ اين يقين
که هر چه از ايشان دورتر ميشويم
حقيقت ِ ايشان را آشکارهتر
در مييابيم!
□
با چه عشق و چه بهشور
فوارههاي ِ رنگينکمان نشا کردم
به ويرانهرباط ِ نفرتي
که شاخساران ِ هر درختاش
انگشتيست که از قعر ِ جهنم
به خاطرهئي اهريمنشاد
اشارت ميکند.
و دريغا ــ اي آشناي ِ خون ِ من اي همسفر ِ گريز! ــ
آنها که دانستند چه بيگناه در اين دوزخ ِ بيعدالت سوختهام
در شماره
از گناهان ِ تو کمترند!
۱۱
اکنون رَخت به سراچهي ِ آسماني ديگر خواهم کشيد.
آسمان ِ آخرين
که ستارهي ِ تنهاي ِ آن
توئي.
آسمان ِ روشن
سرپوش ِ بلورين ِ باغي
که تو تنها گُل ِ آن، تنها زنبور ِ آني.
باغي که تو
تنها درخت ِ آني
و بر آن درخت
گليست يگانه
که توئي.
اي آسمان و درخت و باغ ِ من، گُل و زنبور و کندوي ِ من!
با زمزمهي ِ تو
اکنون رخت به گسترهي ِ خوابي خواهم کشيد
که تنها روياي ِ آن
توئي.
۱۲
اين است عطر ِ خاکستريي ِ هوا که از نزديکيي ِ صبح سخن
ميگويد.
زمين آبستن ِ روزي ديگر است.
اين است زمزمهي ِ سپيده
اين است آفتاب که بر ميآيد.
تکتک، ستارهها آب ميشوند
و شب
بريدهبريده
به سايههاي ِ خُرد تجزيه ميشود
و در پس ِ هر چيز
پناهي ميجويد.
و نسيم ِ خنک ِ بامدادي
چونان نوازشيست.
□
عشق ِ ما دهکدهئيست که هرگز به خواب نميرود
نه به شبان و
نه به روز،
و جنبش و شور ِ حيات
يک دَم در آن فرونمينشيند.
هنگام ِ آن است که دندانهاي ِ تو را
در بوسهئي طولاني
چون شيري گرم
بنوشم.
□
تا دست ِ تو را به دست آرم
از کدامين کوه ميبايدم گذشت
تا بگذرم
از کدامين صحرا
از کدامين دريا ميبايدم گذشت
تا بگذرم.
روزي که اينچنين به زيبائي آغاز ميشود
]به هنگامي که آخرين کلمات ِ تاريک ِ غمنامهي ِ گذشته را با شبي که
در گذر است به فراموشيي ِ باد ِ شبانه سپردهام[،
از براي ِ آن نيست که در حسرت ِ تو بگذرد.
تو باد و شکوفه و ميوهئي، اي همهي ِ فصول ِ من!
بر من چنان چون سالي بگذر
تا جاودانهگي را آغاز کنم.
از کتاب ققنوس در باران
چشم اندازی ديگری
با کليدی اگر ميآيي
تا به دست ِ خود
از آهن ِ تفته
قفلي بسازم.
گر باز ميگذاری در را،
تا به همت ِ خويش
از سنگپارهسنگ
ديواری برآرم. ــ
باری
دل
در اين برهوت
ديگرگونه چشماندازی ميطلبد.
□
قاطع و بُرّنده
تو آن شکوهپاره پاسخي،
به هنگامي که
اينان همه
نيستند
جز سوآلي
خالي
به بلاهت.
□
هم بدانگونه که باد
در حرکت ِ شاخساران و برگها، ــ
از رنگهای تو
سايهييشان بايد
گر بر آن سرند
که حقيقتي يابند.
هم به گونهی باد
ــ که تنها
از جنبش ِ شاخساران و برگها ــ
و عشق
ــ کز هر کُناک ِ تو ــ
□
باری
دل
در اين برهوت
ديگرگونه چشماندازی ميطلبد.
خرداد ِ ۱۳۴۵
از کتاب
مرثیه های خاک
در آستانه
نگر
تا به چشم ِ زرد ِ خورشيد اندر
نظر
نکني
کهت افسون
نکند.
بر چشمهای خود
از دست ِ خويش
سايباني کن
نظارهی آسمان را
تا کلنگان ِ مهاجر را
ببيني
که بلند
از چارراه ِ فصول
در معبر ِ بادها
رو در جنوب
همواره
در سفرند.
□
ديدهگان را به دست
نقابي کن
تا آفتاب ِ نارنجي
به نگاهيت
افسون
نکند،
تا کلنگان ِ مهاجر را
ببيني
بالدربال
که از درياها همي گذرند. ــ
از درياها و
به کوه
که خوش بهغرور ايستاده است;
و به تودهی نمناک ِ کاه
بر سفرهی بيرونق ِ مزرعه;
و به قيل و قال ِ کلاغان
در خرمن جای متروک;
و به رسمها و
بر آيينها،
بر سرزمينها.
و بر بام ِ خاموش ِ تو
بر سرت;
و بر جان ِ اندُهگين ِ تو
که غمين نشستهای
هم از آنگونه
به زندان ِ سالهای خويش.
و چندان که بازپسين شعلهی شهپرهاشان
در آتش ِ آفتاب ِ مغربي
خاکستر شود،
اندوه را ببيني
با سايهی درازش
که پاهمپای غروب
لغزان
لغزان
به خانه درآيد
و کنار ِ تو
در پس ِ پنجره بنشيند.
او به دست ِ سپيد ِ بيمارگونه
دست ِ پير ِ تو را...
و غروب
بال ِ سياهاش را...
۱۳۴۸
Copyright 2005-2007 AzizJon.Com All rights reserved Design By AMiR AzizJoN