


( 7 )
هيچ کس اشکي
براي ما نريخت ... هر که با ما بود از ما مي گريخت ... چند روزي ست
حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين
زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را
گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري
داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم